|
جمعه 08 خرداد 1394 :: 12:10 :: نويسنده : montazersardar
خدا آنجا بود و نگاه می کرد ،، مثل همیشه فقط نگاه می کرد....
من بودم و بغض ، من بودم و یک دنیا حرف نگفته که درست بالای قلبم سنگینی می کرد.... دیگر نه مثل گذشته نای فریاد کشیدن دارم، نه حوصله ی اعتراض...... بگذار خدا همچنان ناظر باشد ، من می روم ، می گذرم.............
|
||||